تبلیغات
دل نوشته های یك عشق آبادی - کاش می دانستی
دل نوشته های یك عشق آبادی
یک فنجان چای بهار نارنج تقدیمتان....
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


آموخته بودم كه در محضر عشق همه قطره اند و با موج ها دریایی خروشان می آفرینند.پس دست به قلم بردم و به یاد آن دریا نگاشتم تا نشان دهم كه وجود دارم .می نویسم در كویر، از دیار عاشقان، شهر عشـــــق آبــــــاد.
امید آنكه بتوانم از آسمان پرستاره عشق آباد تا آسمان آبی قلبتان به پرواز درآیم.

مدیر وبلاگ :عشق آبادی
نویسندگان

www.darhami.com





کاش می دانستی


بعداز آن دعوت زیبا


به ملاقات خودت


من چه حالی بودم!


خبر دعوت دیدارت چونکه

 
از راه رسید

پلک دل باز پرید


من سراسیمه به دل بانگ

 
زدم


آفرین قلب صبور


زود


برخیز عزیز


جامه تنگ در آر


وسراپا به سپیدی تو

 
درآ.


وبه چشمم گفتم:


باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟


که پس از این همه


مدت ز تو دعوت شده


است


چشم خندید و به اشک گفت
برو


بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:


کف بر هم بزنید


هر چه غم بود
گذشت. 

تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

 
وقت ان است که آن دست محبت ز

 
تو یادی بكند 


 خاطرم راگفتم:


زودتر راه بیفت

 
هر چه باشد بلد راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی


بغض در راه گلو گفت:



مرحمت کم نشود

 
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.


جای ماندن چو دگر نیست

 
از این جا بروم

 
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم


و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار

  
دست در دست تبسم بگذار

 
و نبینم دیگر 

 
که تو برچیده


و خاموش به کنجی باشی


 مژده دادم به نگاهم گفتم:


نذر دیدار قبول افتادست 

ومبارک بادت 


 وصل تو با برق نگاه


 و تپش های دلم را گفتم:


اندکی


آهسته 

 
آبرویم نبری

  
پایکوبی ز چه برپا کردی


نفسم را گفتم:


جان

 
من تو دگر بند نیا 


 اشک شوقی آمد 

 
تاری جام دو چشمم بگرفت


و به پلکم


فرمود:


 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 


پای در راه شدم


 دل به عقلم

 
می گفت:


 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد


 هی تو اندیشیدی که چه باید


بکنی 


 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند


 و مرا خواهد دید

 
عقل به


آرامی گفت:


 من چه می دانستم 

 
من گمان می کردم 

 
دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

 
بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 
سینه فریاد

 
حرف


از غصه و اندیشه بس است 

 
به ملاقات بیندیش و نشاط 

 
آخر ای پای عزیز 

قدمت را قربان

  
تندتر راه برو 


 طاقتم طاق شده

 
چشمم برق می زد /اشک


بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد 

  
مرغ قلبم با


شوق سر به دیوار قفس می كوبید


 عقل شرمنده به آرامی گفت:


 راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 
نگران هیچ مباش 

 
سفر منزل دوست کار هر


روز من است


 عقل پرسید :؟ 

 
دست خالی که بد است 

 
کاشکی...

 
سینه


خندید و بگفت:


دست خالی ز چه روی !؟ 

 
این همه هدیه کجا چیزی نیست!

چشم را گریه شوق 

 
قلب را عشق بزرگ 


 روح را شوق وصال 

 
لب پر از ذکر

 
حبیب 


. خاطر آکنده یاد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/09/25
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





پیوند روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی